تبليغاتX
خاطرات من و نگار
خاطرات زندگی ما
می ترسم میترسم حتی فکر خوشبختیامو از سرم بگذرونم

مبادا فرشته ایی چیزی خبرش رو به گوش دیو پلیدی ها برسونه .

می ترسم از دستشون بدم . حتی به خودمم دروغ می گم .

اینا خیالاته ... دارم خواب می بینم ...... الان تموم میشه ............

زود گذره .......... واهیه ............... سرابه ....................

می ترسم می ترسم از اینکه کاخ زیبای خوشبختی یهو سرم خراب شه . برا همین اصلا حسش نمی کنم یعنی می ترسم حسش کنم . چون اگه بهش عادت کنم زود از دست میدمش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 12:17  توسط نارسیس | 
 

نفهمیدم چطور گذشت ......

نزدیک هفت سال گذشتو واسه من مثل یک چشم بهم زدن .

بزرگ شدی .

برای اینکه کسی بی هوا روت نشینه می خوابوندمت روی دو تا صندلی

کنار هم ٬ همونم برات زیاد بود . اولین پیراهن سفید ململت رو که پوشوندیم

دستاتو زوری از استینا دراوردیم . حتی شماره صفرم خیلی برات بزرگ بود .

و من مبهوت از اینکه این موجود کوچیک رو باید چه کارش کنم تا بزرگ بشه.

از بزرگ شدنت برام خاطرات مونده و شاید چروکای پای چشم ....

و حالا دارمت دختر بچه شدی . قابل اعتماد و دانا٬ عزیز و مهربون .

اول به دنیا اومدنت هر چشمت فقط ۵ تا مژه داشت که وسطی از همه بلندتر بود

ولی حالا مژهات مثل یه چترند ماشاالله ...........

می خوام برم خونه با اقای رییس  و گرنه بقیشا می نوشتم . 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 14:12  توسط نارسیس | 
 

برای تو می نویسم که قدرت منی . برای تو می نویسم که تکیه گاه منی .

برای تو که نگاهت ٬ صدایت ٬ نفست ٬  بوی مردانه پیراهنت و  وجودت برایم ارامش است .

برای تویی که تندیس عشق شدی وقتی از نبودنم در کنارت به ضرورت کار بهم ریختی .

و من ٬ دخترکی که از بیم هر سایه ایی به پدر پناه می بردم

یکه و تنها در سرزمین گرم و روشن عشق تو ساکن شدم ...........

و به خودم می نویسم ......

که تضمینی برای اتمام پستی و بلندی روزگار نیست . که برای طلا شدن ٬

خالص شدن ٬ ناب شدن ٬ عاشق شدن باید ذوب شوی باید داغ شوی.داغه داغ.

که با یک پیاله سرمست نشو و با یک قطره سر نرو . بگذار تا مقدرات راه ناشناخته

را برایت روشن کند . اعتماد کن و تکیه کن .

 

 

نمیدونم امروز چم شده . خیلی دیگم داشتما که بنویسم ولی فعلا بسه .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 13:51  توسط نارسیس | 
خیلی وقته ننوشتم نه اینکه خبری نبوده یا چیزی واسه نوشتن نبوده

وقتش نبوده . امان از این بی وقتی .... امان از این سر شلوغی

و اما بعد ..... مادر یکی که چه عرض کنم دو تا از بچه های پیش

دبستانی از ده روز قبل کارت دعوت داده واسه تولد دوقوهاش (مارال و

غزال) و دخترماهم در اشتیاق رفتن به مهمانی بال بال می زند .....

تور و ساتن و مهره و شکوفه و اینا خریدم برای لباسش و تزئینات

تا مامان براش بدوزه اخه این مدلای تو مغازه ها تعریفی نداشتند

اکثر  لباسایی که سایز دختر بود پر از بال مرغو و سیم و غیره بودن .

حالا باید برم هدیه مناسب بخرم اونم دوتا !!!!!!!

یه ماشین ظرف شویی سفارش دادم بوش ۱۲ نفره مبارکم باشه

همکارا کماکان اذیت میکنن هفته پیش سرما خورده بودم دو روز

 کلاسامو نیومدم ولی حالا خیلی بهترم .....

کمر حضرت عشق کماکان درد می کنه . تا بعد .....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 9:45  توسط نارسیس | 
 

شنبه مصادف با مبعث حضرت رسول رفتیم باغ مرحوم پدر پدر حضرت عشق

دفعه اول عقد بودیم که با خونواده حضرت عشق رفتیم اونجا و شوهر با اصرار منو

برد تو یه اتاق گلی متروکه اون ته باغ !!!!!!! منم با کلی تعجب و ترس و خجالت

دنبالش رفتم . درشو به زور باز کردیم و رفتیم تو . اونجا بود که حضرت عشق

بادی به غبغب انداخت و گفت : ببین اینجا اشپزخونه ننه جونی من بوده !!!!!

و شروع کرد به تشریح شیوه اشپزی اون مرحومه .......

منم که انگار یه سطل اب یخ رو سرم ریخته بودن دلم می خواست کاهگلای اونجا رو بچپونم

تو حلقش .....

بعد از نیم ساعت اومدیم بیرون . من فقط خنده های شیطنت امیز خواهرشوهرم رو دیدم

بقیه اصلا به روی مبارک نیاوردن . میخواستم بگم اخوی جنابعالی تا شعار یک متری از من

 جلوتر نیومدن نیشتو ببند ولی در راستای اجرای طرح لج دراری چند تا لبخند ملیح و خجالت 

زده گانه تحویل دادم .

بگذریم .....

 سه تا مرغ تپل ابپز شده که داخل شکمشان را با برنج پخته و گردو ٬ رب انار ٬

سبزی های معطر ٬ الو و ادویه برای ناهار بردیم که بعد از پر کردن شکمشان در تهشان

را بدوزیم و زیر اتش بگذاریم .( به به ) و برای اشربه هم با توجه به اهمیت همراهان به

غذای سالم دوغ پر سبزی بردیم و گذاشتیم تو جوب اب که خنک بشه ........

حوالی ظهر بود که مرضیه زنگ زد و خبر فرحبخش تعطیلی رو بهم داد و بنده هم

سرخوش از خبر سوار بر تاب شدم و کلی ذوق ازم زد بیرون .

همه اینا رو گفتم که بگم همه عشق این پیک نیک به یک ساعت رفت و برگشته

که من کنار دستش بشینمو از گوشه چشم نگاش کنم و اهنگ معین یا مهستی

بهم خلسه و نئشگی خاصی بده . اونم گاه گاهی دقیق و خیره از نیمرخ نگام کنه و

....... نمی دونم این جور وقتا چه فکری می کنه  . من که تو عالم هپروتم . ولی شاید

اون داره فکر می کنه که نبات برداشتم یا نه ؟ ظرف اب شهر تا عصر کفاف چای رو

می ده یا خیر ؟شایدم فکر می کنه کاشکی من تخمه گرمک دوس نداشتم تا همشو

خودش میخورد !!!!!!!

خوبه ادما فکرای همدیگه رو نمی بینن و نمی دونن وگر نه چی میشد ؟  ......

روهم رفته خوش گذشت هم به من هم به نگار که تا شب تو جوب اب غلط زد .

 

خوش باشین تا بعد .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 13:12  توسط نارسیس |